خوندن خاطره های دفترم... یه سال پیش... وحشتنااااکه
+ اونروز رو یادم اومده که مامانم گریه میکرد و میگفت تو چته، چون اون موقعا بابجون نمرده بود هنوز عصبی نبوده، یعنی واقعن میخاسته بدونه من چه مرگمه
+ قشنگ یه روزایی هست که توش نوشته شده مغزم سالمه، دی پارسااااااال، هنوز هم دی پارسال تا قبل از اینکه بابای مامن بمیره بهترین روزها بودن. بعد از اون میشه اولای تابستون که هنوز نخوندمشون
برچسب:
نویسنده: نگار صالحی