خرید بک لینک

خوبه باز... دویستو پنجاهو دوتاش خوب بوده... صد و نود و شیش تاش بد.... ولی صد و چهل و سه تاشم نه خوب بودن نه بد.... ساعت الان ده و نیمه نه؟؟ شیش ساعت پیش میشه چار و نیم. فردای دیر میای نه؟ به قولت عمل نمیکنی... اره خب... به هرحال عجیب بود که اینشکلی قبولش کرده بودی... باید میدونستم. میدونستم. منکه نباید خوشحال میشدم. باید حواسم می بود... تقصیر خودم بود که یادم رفت.

من نمیخام. نمیخام. میشه بهم گیر ندین؟ میشه بم نگین چیکار کنم؟ میشه هرکاری خواستم بکنم؟؟؟ قول میدم نه به شماها اسیب میزنم نه به خودم. فقط بذارین ارامش داشته باشم. باشه؟؟؟ میشه؟ میشه صدای اون لعنتی نیاد؟؟؟ من نمیخام... ینی خاستن که مهم نیست... دیگه نمیتونم. کل روز صدا میاد. صدا صدا صدا صدا صدا صدا... تا سه و نیم صدای بچه ها میاد... بعدش صدای حرف زدنای شماها... صدای تلویزیون... سرم درد میکنه. سرم پره از این صداها. شب دیگه خالی نمیشن. دیگه تو خواب خالی نمیشن. پر میمونه. صبحش منفجر میخاد بشه. منفجر هم بشه دوباره پرش میکنید. دارم خفه میشم. این چیز لعنتی ای که تو گلومه داره خفم میکنه. نمیشه تنها باشم؟؟؟ و... فردا میدونم که یکی به تصمیمم ایمان داره... این خوبه

من فردا دوباره میرم... و باز هم خاهم رفت. و دو هفته بدتر خاهد بود. چون باید لبخند بزنم. تو فردا دیر میای اره؟؟ طوری نیست... تا یادمه همیشه منتظرت بودم. طوری نیست. فردا سیه نا هست. به جای تو اون میتونه زجر کشیدنمو ببینه. اره این بهتره باز.

بم دروغ گفتی

باعث شدی امشب دوباره خوشحال باشم.

دیگه نکن

برچسب: نویسنده: نگار صالحی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:32

صفحه بندی