خواب ماینکرافتیییی!!!! خب. اول یه خواب که مال چند وقت پیشه و خیلیشم یادم نیستو بگم بعد بریم سر دیشبی. تو اون من همینجوری فقط یادمه که داشتم معدن میکندم و یه جا رسیدم به یه خونه ای تو معدنه که حس اند سیتی داشت. و تو این خونه هه یه جادوگر بود. من کشتمش. و یه معجونی ازش افتاد که شیشه ش گرد بود و سیاه بود و برق میزد و اسمشم MOM بود. همین.
خواب دیشبببب!!! خب! خواب دیشب اول اینکه قشنگ خودمونو میدیدم. ینی اینکه یه سری آدم بودیم. میشناختمشون، ینی قیافه هاشون و شخصیتشونو یادم نیست ولی ادمایی بودن که تو دنیای عادی میشناسمشون. داشتیم معدن میکندیم. (یه چیز بی ربط.... پیداس دارم مذبوحانه تلاش دارم میکنم اول هر جمله ام نگم بعد؟؟؟). بعد اینکه خیلیییییییییییی جدی بود! واقعن خیلی جدی بود خواب! خیلی مراحل معدن کندمونو یادم نیست ولی جاییش که یادمه اونجا بود که ما رسیدیم به یه جای جدید که به چند طرف که تا حالا توش نرفته بودیم راه داشت. اونجاها مشعل نداشت و تاریک بودن (ینی دقیقن مثه یه معدن بود که تا حالا کسی توش نرفته) و خب ما خیلی عادی تصمیم گرفتیم که کی بره کدوم ورو بگرده و ازین حرفا. و اونجا که وایساده بودیم صدای اندرمن میومد. امیدوار بودم جایی که من میرم اندرمن نباشه. ولی بود. خیلییییییی هم بود! دو تا اتاق روبه روی هم بود که ازون اسپاونرا توش بود و صندوق. مثه تو خود بازی دقیقن. ولی فرقش این بود که تو بازی اسپاونر اندرمن وجود نداره :| بعد هیچی دیگه.... خیلی وضع مزخرفی بود... صدتا اندرمن داشتن میریختن سرم. و من روی زمین آب ریختممم! اخه میدونین... اندرمن تو اب میمیره. بعد خیلی باحال بود. اندرمن هاش شنا میکردن :/// بعد من رفتم همونجای قبلی که چندتایی وایساده بودیم و من دوباره اب برداشتم و کلن اینطوری همه ی اندرمن ها مردن. بعدش توی صندوق هارو دیدیم. بعدش یهو تعداد ادمای اونجا خیلی زیاد شد. هی میومدن میرفتن. بعد از یه مدتی یهو یادم افتاد که اسپاونرا همینجوری ولن اون وسط. و بعد رفتم سمت چپیه رو با شمشیر کندمش. بعد اینکه کنده شد وسطش یه کاسه ای بود که توش یه چیز خمیری قرمز خیلی بودار بود. راستش نفهمیدم بوش بده یا نه ولی یادمه که خیلییی تند بود. و تازه، جوری هم بود که اصن دوس نداشتی با شمشیرت تکونش بدی و ببینی چیه. به یکی که اون اول باهام بود گفتم که بره اون یکی رو هم بکنه و بعد که رفتم اونجا دیدم وسط اون یکی یه چیزی مثه یه تیکه ی بدن یه موجودی هست. ملوم نبود چی بود. ولی ظاهرن خوردنی بود. چون یهو وسط معدن ماینکرافت اون اقاهه آشپز ترکی هه اومد که وقتی نمک میریزه دستش مثه غاز میشه. این چیزه هم باز بوی تند و فک کنم بدی داشت. و همین دیگه.
برچسب:
نویسنده: نگار صالحی