دوتا هستش. یکی مال چند شب پیش بود. یکی مال شب قبلش. اون قبلیه خیلی جزییات داشت ولی الان دیگه کامل یادم نیستشون. چیزی که یادمه اینه که: توی کلاس نقاشی بودیم و تولد استاد بود. یه جور حالت جشن داشت کسی نقاشی نمیکرد. همه هم خیلییی خوشحال بودن. یادمه که دوتا کیک هم بود. اینطوری که یکی کیک اورده بود و اومد دید که یکی دیگه هم هست بعد گفتیم خب طوری نیست! دوتا کیک داریم. بعد یه جاییش چندتا از بچه های کلاس هم اومدن. ش هم توشون بود. بعد یادم نیست دقیقن چی شد ولی ش و تعدادی دیگه که خانوم ت هم توشون بود توی آشپزخونه بودن و حرف میزدن. بعد که برگشتن یه جوری حال ش گرفته بود. هرچی ازش میپرسیدم چی شده چیزی نمیگفت. بعد گفتم بگو با کی دعوات شده؟ گفت معلومه... سیما. (نمیفهمم چرا این دوتا باید دعواشون شه). یه بخش دیگه ایش که یادمه این بود که مامانم منو برده بود دفاع شخصی اسم بنویسه. بعد خود یارو سنسیه اونجا بود و مثه اینکه بخاد یه جور آزمون ورودی بگیر (!) گفت بیا منو بزن. ازون آقا گنده خفنا بود و سرتا پاشم تتو بود. بعد من رفتم یکم زدمش. اونم منو زد. بعدشم فک کنم قرار شد اسم بنویسیم.
حالا میرسیم به شب بعدی. این خواب خیلیی جزییات داشت و از کلی صحنه های مختلف که به هم ربط داشتن تشکیل شده بود. دقیقن ترتیبشونو یادم نیست ولی اتفاقاتی که افتادنو جدا جدا یادمه. اولیش این بود که من داشتم تو یه کوچه ی خلوت راه میرفتم و هوا هم ابری بود که یه اقای بلند لاغر مو فرفری (سایمون نبود.) اومد و یه برگ بم داد! برگ درخت! برگه بالاش یه جا سوراخ داشت و روش مثه اینکه با سوزن خط انداخته باشی یه چیزایی نوشته بود. توی نور که میگرفتی میشد بخونیش. یه متن کوتاهی نوشته بود با کلمات قلمبه سلمبه تقریبن اینطوری که من خودمو میکشم و ازین زندگی نکبتی میرهانم و اینا و آن عوضی کثیف را نیز همراه خود خواهم برد. بعد خب من اون موقع هیچ ایده ای راجع به برگه نداشتم. پس گذاشتم کنار... و میرسیم به صحنه ی بعدی که توش مستر فرفری بود. یه جای خیلیییی گنده شبیه سالن اجتماعات بود که وسطش یه یارویی داشت سخنرانی میکرد که آتاتورک بود :| من اصن نمیدونم اتاتورک چی هست و چه شکلیه ولی اون یارو توی خوابم اتاتورک بود. بعد خب منم داشتم گوش میدادم دیگه.. بعد دیدم که عه! مستر فرفری! بعد اون لحظه پرده از حقایق کنار رفت و من به برگه نگاه کردم و متنشو یه بار دیگه خوندم و وقتی اومدم بالا دیدم که تفنگشو دراورده و اتاتورکو زد. بعدشم خودشو. همه جیغ و ویغ نمودند. بعد من مبهوت اون وسط وایساده بودم (فک کنم اون لحظه طرفدار اتاتورک بودم) بعد دیدم که اتاتورک هم تفنگشو دراورد. اول من فکر میکردم که فقط مستر فرفریو میزنه. ولی بعد دیدم که داره به همه شلیک میکنه. بعد فهمیدم که چرا اون نوشته بود اون عوضی کثیف.
بخش بعدیشو کامل یادم نیست از چه قرار بودفک کنم اینطوری بود که من یه مرده ای رو میشناختم که بعد فهمیدم که این خیلی ادم بدیه. چون یه خانومه ای ساخته بود که هر تیکه ایش مال یه ادم بود. چیزی که یادم نیست اینه که اون کسی که من میشناختم همون خانومه بود؟که خودشو از ادمای دیگه ساخته بود؟ یا من اون ادمیو میشناختم که اونو ساخته بود؟ نمیدونم... ولی در هروصورت اون خانومه هم خیلی بدجنس و خبیث بود. و در ضمن. قیافه شم قیافه ی جانان تو اون سریال مزخرفه بود. کلن یه چیزی بود شبیه فرانکنشتاین یا اون چیزه که توی قلعه ی متحرک قرار بود ساخته شه.
بخش بعدی، توی یه جای خیلیییییی بزرگ با سقفای بلند بود و حس متروکه داشت. خیلی هم روشن نبود. سرد هم بود. و یه عالمه ادم هم اونجا بودیم. و یه آقایی هم اون جلو بود که ورزش میکرد و ماهم انجام میدادیم. اقاهه حس آقای کلم ترب میداد ولی اقای کلم ترب نبود. یه ادمی بود که بلند بود استخونی بود بزرگ بود و دستای وحشتناک بزرگ و بلند داشت. قوز هم داشت. چیز ترسناکی بود (البته کلن خواب حس کابوس نداشت با ارامش پیش میرفت). بیرون هم باد میومد. بعدما همینجوری هی بالا پایین میپریدیم و ورزش میکردیم و در این بین بود که من به نقشه ی شوم این اقاهه و دوستاش پی بردم. ما سیستم گرمایشی ساختمون بودیم و گر نمیجنبیدم تا ابد اونجا گیر میوفتادم. هر وقت که دیگه ورزش نمیکردیم ساختمون سرد میشد. برا همین همش اینور اونور میدووندمون. یادم نیست چجوری ولی من اومده بودم بیرون. و داشتم توی همون کوچه خلوته راه میرفتم که مستر موفرفریو دفه ی اول توش دیدم. اونجا اون اقا دست گنده هه دنبالم بود و ولم نمیکرد. دستاش خیلی بزرگ و پهن بود و کمرم رو میگرفت و من همینجور که راه میرفتم باید هی از خودم میکندمش.
اخرین سکانس خواب هم مربوط میشه به همون خانوم فرانکنشتاین. توی یه فروشگاهی بودیم که لباس و عروسکای بچگونه داشت. بعد یهو صدای بوق بوق اومد. از اون بوق بوقا که وقتی دزدگیرای لباس از اون چیزا رد میشن میزنن. وقتی هم شروع شد که من به یه عروسک دست زدم. نمیدونستم چرا داره بوق بوق میکنه. بعدش بیدار شدم. ساعتم بود که داشت زنگ میزد.
برچسب:
نویسنده: نگار صالحی