امروز باهاش حرف زدم، بعد کلی وقت. این مدت هرچی بش زنگ زدم خونه نبود و اصن خیلی حس بدی داشت. سه دفه پشت سر هم مامانش برداشت و گفت نیست. گفتش که تو تابستون مامانش خیلی بش سخت میگیره. برا درسا :( میگه هرچی کلاس خاستم برم میگه این دوسال نه، بعد این دوسال هرکاری خواستی بکن. بذگریم! واااااای اصن خیلیییی خوبه ز! خیلیییی! دلم میخاد تمام مکالماتمونو ضبط کنم (یه بارم تلاش کردم ولی ناموفق بود). اصن خیلییی خوبه! امروز موقع حرف زدن یادداشت میکردم که بعدش بیام اینجا بنویسم. یکیش این بود که وقتی خواهرش اومد ازش فندکو گرفت برد خیلی ساده و خوب گفت: باشه... ببرش... فقط جاییو آتیش نزنیا... میخاستم برم اونور تلفن و بقلش کنم. یکی دیگشم اون موقعی بود که پرسید از اقای بیورت چه خبر؟
ایکاش پنجشنبه بیاد ایکاش بیاد ایکاش بیاد ایکاش بیاد
+ تبریک، ام پی تری شارژ شده... حالا، میتونیم خیلی کارای بیشتری انجام بدیم